رفتن به محتوای اصلی

فراشغل

مجموعه زیباترین اشعار ماه مبارک رمضان - سری دوم

تاریخ انتشار:
اشعاری از عرفان، نیایش و معنویت ماه مبارک رمضان در قالب کلامی جاودان!
مجموعه زیباترین اشعار ماه مبارک رمضان - سری دوم

سری دوم از زیباترین اشعار ماه مبارک رمضان

سری دوم از مجموعه بهترین اشعار ویژه ماه مبارک رمضان منتخبی از شعرهای ادبیات آیینی است که توسط سایت ضیاءالصالحین گردآوری شده و تقدیم روزه‌داران عزیز در ماه ضیافت الهی می‌شود.

در ماه استجابت دعا، ما را نیز از دعای خالصانه و خیرتان محروم نفرمایید.

 

◄ کم خوردن

روزی آمد نزد یحیای نبی
ناگهان شیطان مردود شقی
گفت: ای در باغ جان سرو روان
روشن از شمع رخت کاخ جهان
ای ترا از غایت فرمانبری
داده ایزد رتبه پیغمبری
هست یک عیبی ترا ای نیکنام
چون شکم را می‌کنی سیر از طعام
با خدا چون میرسد وقت نیاز
دیر بر می‌خیزی از بهر نماز
گفت یحیی عهد کردم با خدا
تا نسازم خویش‌را سیر از غذا
گفت: شیطان منهم اکنون بعد از این
حرف حق با کس نگویم این چنین
فاطمه دایم بدرگاه اله
می‌برد از کید این دشمن پناه

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

◄ ماه عبادت

مژده زلطف خدا ماه عبادت رسید
گلشن عُشّاق را نسیم رحمت رسید

به اهل ایمان بگو آمده ماه خدا
به پاکى دل توان به معنویّت رسید

امر خدا را نما از ته دل امتثال
ز بندگى مى‌توان به آدمیّت رسید

نتیجه روزه شد لعلّکم تتقّون
برتبه متقّین توان به همّت رسید

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

◄ ثواب روزه - حافظ

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
هلال عید به دور قدح اشارت کرد

ثواب روزه و حج قبول آن کس برد
که خاک میکده عشق را زیارت کرد

مقام اصلی ما گوشه خرابات است
خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد

بهای باده چون لعل چیست جوهر عقل
بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد

نماز در خم آن ابروان محرابی
کسی کند که به خون جگر طهارت کرد

فغان که نرگس جماش شیخ شهر امروز
نظر به دردکشان از سر حقارت کرد

به روی یار نظر کن ز دیده منت دار
که کار دیده نظر از سر بصارت کرد

حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

◄ می عشق - حافظ

زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
گر چه ماه رمضان است بیاور جامی

روزها رفت که دست من مسکین نگرفت
زلف شمشادقدی ساعد سیم اندامی

روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل
صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی

مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد
که نهاده‌ست به هر مجلس وعظی دامی

گله از زاهد بدخو نکنم رسم این است
که چو صبحی بدمد در پی اش افتد شامی

یار من چون بخرامد به تماشای چمن
برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی

آن حریفی که شب و روز می صاف کشد
بود آیا که کند یاد ز دردآشامی

حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد
کام دشوار به دست آوری از خودکامی

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

◄ نفس باد صبا - حافظ

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

این تطاول که کشید از غم هجران بلبل
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید
از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود
قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

◄ شب قدر (۱)

- اوحد الدین محمد انوری شب قدر را به وعده دیدار یا وعده رسیدن به وصال مانند کرده است:

"هم به قدر تو که کوتاه نخواهم کردن
تا ببینم که دهى تا شب قدرم دیدار "

- خاقانی شروانی برای نشان دادن ارج و مقام بلند فردی از شب قدر به‌عنوان صفتی در خور نام می‌برد، مانند شعری که در شکایت از جهان و نعت خاتم پیغمبران سروده و برای بیان بزرگی و علو مرتبت حضرت رسول می‌سراید :

حبل‌الله است معتکفان را دو زلف او
هم روز عید و هم شب قدر اندر او نهان

همچنین در مرثیه‌ى شیخ‌الاسلام زمان خویش می‌گوید:

" جاهش ز دهر چون مه عید از صف نجوم
ذاتش ز خلق چون شب قدر از مه صیام"

- خواجوی کرمانی، اما با بیانی لطیف‌تر به همان شیوه خاقانی رفته و در شعری با عنوان " اى صبح صادقان رخ زیباى مصطفی " در بیتی پیامبر اعظم (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را چنین مدح گفته است:

" معراج انبیا و شب قدر اصفیا
گیسوى روز پوش قمرساى مصطفى "

خواجو شعری دیگر نیز دارد که طره گیسوی یار را شاید از سیاهی یا مشک بویی به شب قدر مانند کرده است:

اى شب قدر بیدلان طره‌‌ى دلرباى تو
مطلع صبح صادقان طلعت دلگشاى تو

شاعر دیگری که می‌توان نامی از او در این بخش برد، مولاناست. مولانا از معدود شاعران رمضان ستاست، همچنین مولانا اشعار برجسته‌ای نیز در ارزش و مقام والای شب قدر دارد، ولی این امر سبب نشده است که از شب بزرگی چون شب قدر در توصیف نیز بهره نگیرد. در اشعار مولانا ابیاتی را می‌توان یافت که زلف دلبر را به شب قدر تشبیه کرده است مانند:

" زلف تو شب قدر و رخ تو همه نوروز
ما واسطه روز و شبش چون سحر آییم "

و یا بیتی دیگر :

" اى مه عید روى تو، اى شب قدر موى تو
چون برسم بجوى تو پاک شود پلید من"

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

◄ شب قدر (۲)

- اوحدی مراغه‌ای شب قدر را به شب وصال یار که باید تا سحر بیدار بود مانند می‌کند و می‌گوید:

"چنین شب گر مجال افتد که با دلدار بنشینى
شب قدرست و شبهاى چنین بیدار خوش باشد "

- سنایی در خلال مدح یکی از بزرگان هم عصر خویش بیان می‌کند که شادی جهان از رحمت حق است و نشان این رحمت را در روز عید و شب قدر می‌یابد:

از آنکه هست نشاط جهان ز رحمت حق
چو روز عید و شب قدر شد صباح و مساش

- ناصرخسرو قبادیانی در قصیده‌ای با زنهار دادن از ریاکاری و زهد فروشی توصیه می‌کند :

قندیل فروزى به شب قدر به مسجد
مسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا

قندیل میفروز بیاموز که قندیل
بیرون نبرد از دل بر جهل تو ظلما

ناصرخسرو هم‌چنین در قصیده‌ای طولانی بیان می‌دارد که قدر انسان در شب قدر نهفته است و برای دست‌یابی به آن باید در این شب از مصحف شریف آیاتی خواند تا روشنی بخش راه باشد:

...حرمت تو سخت بزرگ است ازآنک
در تو دعا را بگشایند باب

اى که ندانى تو همى قدر شب
سوره‌ى واللیل بخوان از کتاب

قدر شب اندر شب قدر است و بس
برخوان آن سوره و معنى بیاب

- سعدی در شعری در مقام پند واندرز توصیه می‌کند که برای رسیدن به بارگاه دوست باید روزهای تنعم را روزه داشت و شبها را چون شب قدر بیدار بود:

اى دوست روزهاى تنعم به روزه باش
باشد که در افتد شب قدر وصال دوست

سعدی در باب دوم از بوستان (باب احسان) در پایان داستان جوانی که پیری را به اندک متاعی بهره‌مند کرده بود، به نیکوکاران و خیرین توصیه می‌کند که در بخشش راه رسول اکرم را پیش گیرند" که بخشایش و خیر دفع بلاست " و در آخرین بیت از این داستان با اشاره به گمنامی نیکوکاران می‌گوید:

تو را قدر اگر کس نداند چه غم؟
شب قدر را می‌ندانند هم

با این سخن استاد سخن سعدی بازمی‌نماید که قدر و منزلت شب قدر هیچ‌گاه به درستی شناخته نشده است و هر که به همت خویش از این شب بهره می‌برد.

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

◄ شب زنده‌داری در شب قدر

- خواجوی کرمانی در قصیده‌ای "یار" ی را به شب زنده‌داری در شب قدر دعوت می‌کند ولی با می و باده و بی‌اعتنایی به شیخ و شاب:

امشب اى یار قصد خواب مکن
مرو و کار ما خراب مکن

شب درازست و عمر ما کوتاه
قصه کوته کن و شتاب مکن

شب قدرست قدر شب دریاب
وز مى و مجلس اجتناب مکن

سخن جام گوى و باده‌ى ناب
صفت ابر و آفتاب مکن

و گرت شیخ و شاب طعنه زنند
التفاتى بشیخ و شاب مکن ...

به نظر می‌رسد که می نابی که خواجو در این غزل بدان اشاره می‌کند و در شب قدر موکداً بر آن تاکید می‌ورزد، نمی‌تواند می عقل ربای ظاهر باشد. آیا این می، سرشاری از الطاف حق و دست‌یابی به مقام کشف و شهود است؟ آیا این می که بر آن در شب قدر تاکید رفته است، بی‌خود شدن در پناه راز و نیاز و عبادت است؟ کنه آن بر ما پوشیده است.

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

◄ مبارک سحر

- حافظ خداوندگار غزل نیز از کنار شب قدر بی‌اعتنا نگذشته است چرا که خود با پی بردن به راز شب قدر به اوجی دست یافته است :

" دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بی‌خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلى صفاتم دادند

چه مبارک سحرى بود و چه فرخنده شبى
آن شب قدر که این تازه براتم دادند "

آن براتی که حافظ در شب قدر آن را دریافت داشته چیست؟ آیا زبان شعرگون و سخن ماندگار اوست؟ آیا رندی و زهد ستیزی او در مقام یک مصلح اجتماعی است؟ آیا مقام بلند عرفانی است ؟ اگر اشعار حافظ ماخذ اظهار نظر ما باشد می توانیم بگوییم که حافظ همه اینها را از مدد انفاس الهی دریافت داشته است . شعر رندانه حافظ که اعتراضی به جامعه زهد زده زمان اوست ، بر زاهدان ریایی و عابدان دغل باز می تازد و گاه شوخ طبعانه از می و صهبا در شب قدر سخن می گوید :

بر در شاهم گدایى نکته اى در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقى سیمین ساق بود

در شب قدر ار صبوحى کرده ام عیبم مکن
سرخوش آمد یار و جامى بر کنار طاق بود

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

◄ شب خدمت - مولانا

- بیشترین و دلکش‌ترین اشعار در ثنای رمضان و روزه را در شعر مولانا می‌توان یافت. به همان قیاس بیشترین اشعاری که در آن ذکری از شب قدر رفته است نیز در سخن مولانا جلال‌الدین محمد بلخی نهفته است. مولانا در غزلی با ردیف " زنهار مخسب امشب " مخاطب خویش را به بیداری تا سحر در شب قدر فرا می‌خواند:

مهمان توام اى جان زنهار مخسب امشب
اى جان و دل مهمان زنهار مخسب امشب

روى تو چو بدر آمد امشب شب قدر آمد
اى شاه همه خوبان زنهار مخسب امشب

اى سرو دو صد بستان آرام دل مستان
بردى دل و جان بستان زنهار مخسب امشب

اى باغ خوش خندان بی تو دو جهان زندان
آنى تو و صد چندان زنهار مخسب امشب

و در غزلی دیگر باز هم به بیداری می خواند و راه بار یافتن به کوی دوست را در همین شب قدر می داند:

امشب عجبست اى جان گر خواب رهى یابد
وان چشم کجا خسپد کو چون تو شهى یابد

اى عاشق خوش مذهب زنهار مخسب امشب
کان یار بهانه جو بر تو گنهى یابد

من بنده آن عاشق کو نر بود و صادق
کز چستى و شبخیزى از مه کلهى یابد

در خدمت شه باشد شب همره مه باشد
تا از ملاء اعلا چون مه سپهى یابد

بر زلف شب آن غازى چون دلو رسن بازى
آموخت که یوسف را در قعر چهى یابد

آن اشتر بیچاره نومید شدست از جو
می گردد در خرمن تا مشت کهى یابد

بالش چو نمی یابد از اطلس روى تو
باشد ز شب قدرت سال سی هى یابد

زان نعل تو در آتش کردند در این سودا
تا هر دل سودایى در خود شرهى یابد

امشب شب قدر آمد خامش شو و خدمت کن
تا هر دل اللهى ز الله ولى یابد

اندر پى خورشیدش شب رو پى امیدش
تا ماه بلند تو با مه شبهى یابد

مولانا در غزلی دیگر با مطلع :
براى عاشق و دزدست شب فراخ و دراز
هلا بیا شب لولى و کار هر دو بساز

با اشاره به شب قدر، روایی حاجات هر مسلمان را در این شب میسر می داند و این اعجاز شب قدر را شمه ای از نور رخ حضرت دوست می داند و می گوید :

روا شود همه حاجات خلق در شب قدر
که قدر، از چو تو بدرى بیافت آن اعزاز

همه تویى و وراى همه دگر چه بود
که تا خیال درآید کسى تو را انباز...

مولانا در غزلی با مطلع :

مى بسازد جان و دل را بس عجایب کان صیام
گر تو خواهى تا عجب گردى عجایب دان صیام

یک به یک صفات و عجایب ماه مبارک رمضان را می ستاید تا به شب قدر می رسد و در ادامه می سراید :

گرچه ایمان هست مبنى بر بناى پنج رکن
لیک والله هست از آن‌ها اعظم الارکان صیام

لیک در هر پنج پنهان کرده قدر صوم را
چون شب قدر مبارک هست خود پنهان صیام

مولوی با شگرد همیشگی خویش و با بهره‌گیری از داستان‌های عامیانه نکات نغز و عرفانی را در خلال آن باز می‌گوید با اشاره به داستان کردی که شتر خود را در بیابان گم می‌کند و شب هنگام به مدد نور ماه آن را می‌یابد می‌گوید:

...خداوندا در این منزل برافروز از کرم نورى
که تا گم کرده خود را بیابد عقل انسانى

شب قدر است در جانب چرا قدرش نمی دانى
تو را می شورد او هر دم چرا او را نشورانى

تو را دیوانه کرده ست او قرار جانت برده ست او
غم جان تو خورده ست او چرا در جانش ننشانى

چو او آب است و تو جویى چرا خود را نمی جویى
چو او مشک است و تو بویى چرا خود را نیفشانى

و باز در شعری دیگر به بیداری در شب قدر توصیه می‌کند و می‌گوید :

اى یار یگانه چند خسبى
وى شاه زمانه چند خسبى ..

درده قدح شراب و چون شمع
بنشین به میانه چند خسبى

بشتاب مها که این شب قدر
آمد به کرانه چند خسبى

مولوی در دفتر دوم مثنوی پنهان بودن شب قدر را چنین دلیل می‌آورد که این پنهانی برای آن است که جوینده، شب‌های بسیاری را به عبادت به صبح برساند و از این راه به چشمه حقیقت دست یابد:

حق شب قدرست در شبها نهان
تا کند جان هر شبى را امتحان

نه همه شبها بود قدر اى جوان
نه همه شبها بود خالى از آن

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

◄شب قدر (۳) - شب قدر

- شیخ بهایی در قصیده‌ای در فواید عزلت و گوشه‌نشینی بیان می‌دارد که گوشه‌نشینی و روی از مردمان پوشیدن می‌تواند جان را نورانی سازد هم‌چنان‌که شب قدر به دلیل پوشیدگی و مستوری، نورانی و آسمانی است.

هر که را توفیق حق آمد دلیل
عزلتى بگزید و رست از قال و قیل

عزت اندر عزلت آمد اى فلان
تو چه خواهى ز اختلاط این و آن؟

پا مکش از دامن عزلت به در
چند گردى چون گدایان در به در؟

گر ز دیو نفس می جویى امان
رو نهان شو! چون پرى از مردمان

از حقیقت بر تو نگشاید درى
زین مجازى مردمان تا نگذرى

گر تو خواهى عزت دنیا و دین
عزلتى از مردم دنیا گزین

گنج خواهی؟ کنج عزلت کن مقام
واستتر واستخف عن کل الانام

چون شب قدر از همه مستور شد
لاجرم از پاى تا سر نور شد

اسم اعظم چون که کس نشناسدش
سرورى بر کل اسما باشدش

تا تو نیز از خلق پنهانى همى
لیلةالقدرى و اسم اعظمى

رو به عزلت آر اى فرزانه مرد
وز جمیع ماسوى الله باش فرد ..

زهد و علم ار مجتمع نبود به هم
کى توان زد در ره عزلت قدم؟

علم چبود؟ از همه پرداختن
جمله را در داو اول باختن

این هوسها از سرت بیرون کند
خوف و خشیت در دلت افزون کند

"خشیة الله" را نشان علم دان
" انما یخشی" تو در قرآن بخوان

سینه را از علم حق آباد کن
رو حدیث " لو علمتم" یاد کن

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

◄ستایش رمضان - انوری

اکنون که ماه روزه به نقصان دراوفتاد
آه از حجاب حجره دل بردراوفتاد

هجران ماه روزه پیام وصال داد
اینک نهیب او به جهان اندر اوفتاد

گویند: چند روز دگر نقش و طبع را
دیدی که رسم توبه زعالم براوفتاد

آن مرغ را که بال و پر از شوق توبه بود
هم بال ریخت از خلل و هم براوفتاد

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

◄ وداع با رمضان

ای ماه صیام ارچه مرا خود خطری نیست
حقا که مرا همچو تو مهمان دگری نیست

ای درد تو ای رفته به ناگه زبرما
یک زایه ایی نیست که پرخون جگری نیست

آن کیست که از بهر تو یک قطره نبارید؟
کان قطره کنون در صدف دین گهری نیست

ای وای بر آن کز غم وقت سحر تو
آوا به جز او وقت صبوحی سحری نیست

آن دل که همی ترسد از شعله آتش
والله که به جز روزه مر او را سپری نیست

بس کن که چو ما روزه همی داشت از این بیش
امروز به جز خاک مر او را مفری نیست

بسیار کسا کو بر عیدی چو تو می خواست
امروز جز حسرت از آتش ثمری نیست؟

اشکی دو سه امروز در این بقعه فروبار
کاندر چمن عمر تو زین به مطری نیست

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

◄جوانب روزه و روزه داری:

ای در غرورنفس به سر برده روزگار
برخیز، کار کن که کنونست وقت کار

ای دوست ماه روزه رسید و تو خفته ایی
آخر زخواب غفلت دیرینه سربرآر

سالی دراز بوده ایی اندر هوای نفس
ماهی خدای را شو و دست از هوابدار

پنداشتی که چون بخوری روزه تو نیست
بسیار چیز هست جز آن شرط روزه دار

هر عضو را بدان که به تحقیق روزه ایی است
تا روزه تو روزه بود نزد کردگار

اول نگاه دار نظر، تا رخ چو گل
در چشم تو نیفکند از عشق خویش خوار

دیگر ببند گوش زهر ناشیدنی
کز گفت و گوی هرزه شود عقل تار و مار

دیگر زبان خویش که جای ثنای اوست
از غیبت و دروغ فروبند استوار

دیگر به وقت روزه گشادن مخور حرام
زیرا که خون خوری تو از آن به هزار بار

دیگر: بسی مخسب که در تنگنای گور
چندانت خواب هست که آن هست در شمار

دیگر: زفکر آینه دل چنان بکن
کز غیر ذکر حق ننشیند برو غبار

این است شرط روزه اگر مرد روزه ایی
گر چه ز روی عقل یکی گفتم از هزار

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

◄روزه اعضاء بدن:

دیگر بسی مخور که هر آنکس که سیر خورد
اعضاش جمله گرسنه گردند و بی قرار

تو خود نشسته تا که کی آید پدید شب
چون شمع جان خویش بسوزی زانتظار

تا خانمان بسازی ازغایت شره
گویی دو چشم تو شود از هر سویی چهار

چندان خوری که دم نتوانی زد از گلو
ور دم زنی برآورد آن دم ز تو دمار

این روزه نیست گر شرف روزه بایدت
بیرون شوی زتویی تو بر مثال مار

یارب به حق طاعت پاکان پاکدل
یارب به حق روزه مردان روزگار

کز هر چه دیده ایی تو زعطار ناپسند
کان را نبوده ایی تو به وجهی پسندگار

عفوش کن و ببخش که دانی که لایق ست
با جرم آفریده کرم ز آفریدگار"

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

◄ سیراب از قدح روزه - مولانا جلال الدین محمد بلخی:

دلا در روزه مهمان خدایی
طعام آسمانی را سرایی

در این مه چون در دوزخ ببندی
هزاران در زجنت برگشایی

نخواهد ماند این یخ زود بفروش
بیاموزا خدا این کدخدایی

بیامد جان که عذر خویش خواهد
که عفوم کن که جان عذرهایی

در این مه عذر ما بپذیر ای عشق
خطا کردیم ای ترک خطایی

بخنده گوید او: دستت گرفتم
که می دانم که بس بی دست و پایی

ترا پرهیز فرمودم، طبیبم
که تو رنجور این خوف و رجایی

خمش کردم که شرحش عشق گوید
که گفت اوست جان را جانفزایی

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

◄ عید فطر:

آمد رمضان و عید با ماست
قفل آمد و آن کلید با ماست

بر بست دهان و دیده بگشاد
و آن نور که دید با ماست

آمد رمضان به خدمت دل
و آنکس که دل آفرید با ماست

در روزه اگر پدید شد رنج
گنج دل ناپدید با ماست

کردیم ز روزه جان و دل پاک
هر چند تن پلید با ماست

روزه به زبان حال گوید
گم شو که همه مزید با ماست
 

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

◄ رمز و راز رمضان:

می بسازد جان و دلرا بس عجایب کان صیام
گر تو خواهی تا عجب گردی عجایب دان صیام

گرتو را سودای معراج است بر چرخ حیات
دانکه اسب تازی تو هست در میدان صیام

هیچ طاعت در جهان آن روشنی ندهد ترا
چونکه بهر دیده دل کوری ابدان صیام

چونکه هست این صوم نقصان حیات هر ستور
خاص شد بهر کمال معنی انسان صیام

چون حیات عاشقان از مطبخ تن تیره بود
پس مهیا کرد بهر مطبخ ایشان صیام

چیست آن اندر جهان مهلک تر و خونریزتر
بر دل و جان و جا خونخواره ی شیطان ، صیام

خدمت خاص نهانی تیز نفع و زود سود
چیست پیش حضرت درگاه این سلطان صیام

در تن مرد مجاهد دوره مقصود دل
هست بهتر از حیات صدهزاران جان صیام

گرچه ایمان هست مبنی بر بنای پنج رکن
لیک والله هست از آنها اعظم الارکان صیام

لیک در هر پنج پنهان کرده قدر صوم را
چون شب قدر مبارک هست خود پنهان صیام

سنگ بی قیمت که صد خروار ازو کس ننگرد
لعل گرداند چو خورشیدش درون کان صیام

بس شکم خاری کند انکو شکم خواری کند
نیست اندر طالع جمع شکم خواران صیام

خاتم ملک سلیمانست یا تاجی که بخت
می نهد بر تارک سرهای مختاران صیام

خنده صایم به است از حال مفطر در سجود
زانک می بنشاندت بر خوان الرحمان صیام

شهوت خوردن ستاره نحس دان تاریک دل
نور گرداند چو ماهت در همه کیوان صیام

شهوت تن را تو همچون نیشکر در هم شکن
تا درون جان ببینی شکر ارزان صیام

قطره ایی تو سوی بحری کی توانی آمدن؟
سوی بحرت آورد چون سیل و چون باران صیام

پای خود را از شرف مانند سر گردان به صوم
زانک هست آرامگاه مرد سرگردان صیام

گر تو خواهی نور قرآن در درون جان خویش
هست سر نورپاک جمله قرآن صیام

برسر خوان های روحانی که پاکان شسته اند
مرترا همکاسه گرداند بدان پاکان صیام

در صیام ارپا نهی شادی کنان نه با گشاد
چون حرامست و نشاید پیش غمناکان صیام

زود باشد کز گریبان تا سربرزند
هر که در سر افکند ماننده دامان صیام

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
بازگشت بالا